X
تبلیغات
رایتل

می‌شنویم

خش‌خش شکفتن زخم‌های بسترمان را

گندیدن این ملافه‌ها

معجزه‌ی یهودای ماست.


چگونه می‌شود

که تصویر پشت پنجره

دیواری گردد

و تو

زندانی یک قاب بی رمق

از باغ آینه‌ها باشی


و من

هم‌سُرای عرعرهای پاییزی

هم‌آواز سکوتشان

با آن لب‌های دوخته‌ام


در جعبه‌ی زمان

اسیر تک‌تک ثانیه‌ها

و زمان نمی‌گذرد

محکوم به تعقیب عقربه‌ها

بهت زده

تندیسی در میان چرک‌مُرد ملافه‌ها

خیره به آن قاب همیشه تکراری

و بوی مرگ از بسترمان جاری است


سردتر از یخ‌زدگی چای در لیوان

رمق از ما رخت بربسته است

و چه قدر جای ما در زندگی

خالی است!