X
تبلیغات
رایتل

می پندارم که آن سوی افق 

راهی است 

که بگیرد 

لجن را از شانه‌هایم. 

می پندارم که آخرین هجوم کلاغ ها 

مترسک اندامم را 

بر این خشک مزرعه ی ملعون 

بپراکند به زودی. 

می پندارم که این آخرین بار است 

که می نوازدم  

سیلی باد شمالی. 

 

من با دستان چوبی ام 

با گیسوان پراکنده و پریشانم 

لای لای یک پاییزم . 

سخت مگیر بر این عریانی 

که چوب را 

نوازشی اثر نیست. 

 

هر روز انتظاری است 

که از افق لرزان و سرابی این دشت 

فرشته ای معجزه وار 

مرا  

دوباره بیافریند: 

                          انسان !

می دانم 

فرداست 

این تولد آبی. 


 هر روز 

گذرم اینجاست 

بر این مزرعه ی خشک و خالی گندم 

بر این خساست غریب آسمان. 

هر روز این آدمک چوبین 

گویی با باد می رقصد. 

گویی حفره های عمیق چشمانش 

خیره به دورهاست! 

گویند 

صدسالی است که اینجاست!