اولین تماس جسمی من با یک پسر برای ارتباط صکثی کلاس پنجم اتفاق افتاد. من که با یک مانتوی سبز کلوش دامن پیلیسه رفته بودم از لوازم التحریر محله مان چیزی بخرم, همون طور که کنار پیشخون ایستاده بودم حس کردم کسی از پشت به من چسبید و هی خودش رو به من فشار داد. ناگهان از ترس و انزجار استفراغم گرفت و حس کردم تمام دنیا رو سرم خراب شده! این خاطره شد یک موتیف یک بن مایه از ارتباط... از اون به بعد به شدت از پسرها می ترسیدم و مرتب خودم رو جمع و جور می کردم. حس می کردم تقصیر من بوده که این اتفاق افتاده و جرأت نمی کردم به کسی بگویم. حتی به مادرم . فقط به دوستم اعظم گفتم. اون بهم گفت که همچین چیزی رو تجربه کرده اما نه تنها نترسیده بلکه خیلی هم لذت برده. من با چشمهای از حدقه دراومده بهش زل زدم و زبونم بند اومد. بعدها   باز هم بسیار برام اتفاق افتاد اما بازهم لذت نبردم. و آنقدر می ترسیدم که حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم.

حالا می فهمم که این ها تقصیر من نبوده یا حتی اون پسر متجاوز هم خیلی تقصیر نداشته. وقتی اوج خفقان و ممنوعیت بر تو حاکمه تو هم برای خروج هیجانات و احساساتت راه های دیگری پیدا می کنی. تو هم توی خیابون به دیگران تجاوز می کنی و نمی دونی که اون چه عذابی می کشه! 

و من تا مدت ها فکر می کردم که نه نکنه پدرم برادرم همسرم و ده ها مرد دیگری که می شناسم آنها هم توی خیابون به زنان و دختران لفظی و جسمی تجاوز می کنند. امروز می فهمم که حتما آنها هم این کار می کرده یا می کنند. زمانی که خلوتی برای تو نباشد زمانی که نتوانی آنچنان که باید غرایزت را آرام کنی پس باید راه های دیگری بیابی!