X
تبلیغات
رایتل

چه روزی! 

سیاهه ی روز 

در نیمه ی گرم خورشیدی اش 

می تفتید 

و آرام آرام 

در دلم 

دشمن را رحمی پدید می آمد 

چونان که  

دستان کریهش 

جگر پاره اش را 

به زیر خاک می کرد 

چه روزی! 

نفرت در لایه های بی رنگ اندوهم 

ته نشین می شد 

و سپاه خورشید 

بر قفل گور مادرش 

بیهوده می تاخت! 

نامردی را بنگر 

که در سیاه روز مصیبتش 

دل را یارای آن نبود 

که به خاک بسپارد 

خاطرات پس افتاده ی ماتی را 

که به سیاهی 

بر دلم حک شده بود! 

 

دشمنی که مادرش مرده بود و هرچند آن روز  دلم برایش سوخته بود اما سپس ِ این روز، نفرتم از او فزونی یافت.