X
تبلیغات
رایتل

شاعر

کودکی پریشانش را

درسطرهای گم و گور و لغلغه های ناسازش

گذرانـد؛


بلوغی سبز در پیش بود!

به دانایی خویش

قایق شعرش می لنگید.

از سطرها و جمله ها

فعل و فاعل را می دزدید

و خویش را مفعولی می دید

اسیر سرپنجه سرنوشت!


جوانی اش را

در دود سیگاری 

نرم و روان

به ناف آسمان می بست

و خویش را

تنها مسافر

کهکشان می پنداشت

_ مسافری کوچک از

سیاره ای یک نفره_

سوار بر اسب رام سرنوشت!


میان سالی را اندوه وترس در میان گرفت

و شاعر

دیده از حقایق فروشست

و انسان گشت

چه فرودی از دل ستارگان!


هنگامه ی پیرسالی

شاعر

لب فروبسته بود از هذیان هایش

از یاد برده بود عصیان تلخ خویش را

و زبان را

یک باره به زباله ها بخشیده بود!

شاعر

مرده بود!