هیچ می دانی که چگونه عاشق زمستان و داستان های زمستانی شدم. یکی از دلایلش وجود کسانی مثل صمد بهرنگی، منصور یاقوتی و علی اشرف درویشیان و کتابهایشان است. داستان هایی مثل سه خم خسروی یا هتاو یا دانه برف و... . 

سه خم خسروی: داستان به خوبی به یادم مانده است چراکه بارها و بارها خوانده بودمش. داستانی ساده، بی پیرایه ولی تکان دهنده و ترسناک. قصه مردی که برای نشان دادن فقر و فلاکتش، برای به تصویر کشیدن اوج بدبختی و مصیبتش تنها یک راه دارد.او که در دنیای واقعی با شخصیت واقعی خودش کسی نیست تا حرفش را گوش دهند و شکایتش را بخرند تنها یک راه دارد. باید بازی کند. این بازی تلخ و دهشتناک که حتی انتقام هم نیست تنها یک چاره در بیچارگی است. 

مردی در یک شهر یا شاید هم یک روستای کوچک در کرمانشاه با عجله به سراغ ماموران دولتی می رود تا به آنها خبر دهد که سه خم خسروانی(سه خم پر از سکه عتیقه) در خانه اش یافته است. ماموران حرف او را باور می کنند و به خانه محقر وسرد و خاکستری او پا می گذارند. او لحاف کرسی را کنار می زند و سه خم خسروی را به آنها نشان می دهد: سه کودکش؛ دو پسر و یک دختر که از شدت سرما یخ زده اند و مرده اند. داستان بی هیچ توضیح دیگری به پایان می رسد. 

توصیفات گرم و جاندار نویسنده از زمستان سخت و کشنده کرمانشاه و فقر بی حد و پایان کردها که حتی تا امروز نیز ادامه دارد؛ چنان زمستان را به تصویر می کشد حتی تا امروز تا سی و یک سالگی ام زمستان را از توصیفات این داستان می شناسم. 

حتی وقتی بعدها سال های ابری را خواندم بازهم فکر می کردم که مجموعه داستان از این ولایت به خصوص همین داستان سه خم خسروی چیز دیگری است. 

شاید نمی توانم حسم را در این مورد بیان کنم اما حتی فکر کردن به زمستان های سخت دهه 60 و خواندن چنین داستان هایی مرا در نوعی غم نوعی اندوه (نه از نوع نوستالژی) فرو می برد. این که کشور من همیشه زمستان است حتی آن زمان که برف نبارد.